تبليغاتX
Somebody please just hit the lights

Somebody please just hit the lights

یکی از بزرگترین اشتباهاتم در رابطه ام فکر کردن به هدف بود ، فکر چند سال دیگه ، با هم بودن همیشگی ، ازدواج...

غافل از اینکه هیچ چیزی شیرین تر از همون لحظه ی داشتن نیست

ساعت ها و روزها را با قدمای بلند طی میکردم که به فردا برسم ، فردایی که تهش قرار باشه یه با هم بودن رسمی شکل بگیره ، به این که چند سال بعد باید چه کارهایی کنم برای رابطه ام برای کارم زندگیمون

وقتی حقیقت لحظه را دریاب مثل سیلی خورد تو صورتم که دیگه دیر شده بود

وقتی فرستاد "لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم،غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت"

شکست بزرگی بود برام ، بهترین ثانیه ها با ارزانترین قیمت کنارم بودن و من نگران سالهای بعد بودم

رفت و دیگه ندیدمش ، یه میس کالش هم شد ارزو

دیشب که بخواب دیدمش از ثانیه به ثانیه بودنش استفاده کردم لذت بردم سبک شدم

انقدر ریز که بند بند لحظه های بودنش را با تمام وجود جذب میکردم

و این خوابی بود که روزی قدر واقعیتش را انطور که باید ندونستم

اینارو گفتم تا بگم اگر کسی را که دوست داری کنارته هر روز از بودن باهاش استفاده کن بدون فکر کردن به اینکه کی تمام میشه چی شروع میشه و هر چیز دیگه ای


+نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت22:29توسط MM | |

هوات به سرم میزنه که چی؟ وقتی می ترسم حوای ادم دیگه ای شده باشی

جرات تصورت فقط تو قیلوله های بعد از ظهرهای بهاری واسم مونده

جلوی هر خواسته ی دلم واسه خبر گرفتن ازت مغزم یک "که چی بشه؟" میزاره

+نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت2:18توسط MM | |

اخرین دیدار 2 نفره مـون بود

سرم رو شونت

هوا عالی همه چی خوب حتی مثل این رویا ها

بی خیال همه مشکلاتی که پیش امده بود خودمو ول داده بودم سمتت و اروم گرفته بودم

در اون وضعیت که حتی واسه چند ثانیه دیدنت هم باید کلی جنگولک بازی در میوردم چنین چیزی واقعا رویایی بود برام

چه شونه های نرمی ، چه لحظات شیرینی

تو همین حال خوش بودم که سر یه پیچ به خودم امدم

کجام؟ تو ماشین در راه برگشت

نیشم تا بنا گوش بـــاز

سرم رو شونه ی اقای تپلی که بغلم نشسته

+نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت18:14توسط MM | |

نمیدونم چرا اینقدر اعصابم خورده حس میکنم از همه (نه دقیقا همه) بدم میاد ازشون حرص دارم دوست دارم برینم بهوشون حالم بهم میخوره ازشون

عکس هر ادمی را که میبینم ازش عوقم میگیره

حس تنفر و حرص دارم از ادمای این دنیای مجازی

+نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت23:14توسط MM | |

از مزخرفــترین جمعه هایی هست که میگذرونم

+نوشته شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت19:34توسط MM | |

اره پسرم یه وقتایی میرسه عکس خودتم تو را یاد اون میندازه

اینطور موجودیه خاطرات

+نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت16:6توسط MM | |

به یاد SMS هایی که گوشه Draft پوسیدند به امید روزی که برات بفرستمشون

+نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت15:32توسط MM |

شب که میشه و مادرم میخوابه به طرز دیوونه واری دلم واسش تنگ میشه
یه لحظه هم فکرش از سرم بیرون نمیره
میشینم فکر میکنم زندگی بدون اون چــقدر وحشتناکه
به اینکه بعد اون به چه امیدی باید زندگی کنم
اون همه کار میکنه و من هر روز فقط از دست رنجش استفاده میکنم و باز ناشکری میکنم و غر میزنم
یه بار بهم گفت قدر جوونیتو بدون خیلی زود میگذره و وقتی به سن من برسی همه چی کند میشه
میگه من اون دنیا خوشبخترم تنها نیستم پدرم هست برادرم هست دیگه دردی ندارم
من همیشه به 40-50 سالگیم فکر میکنم
از کند شدن ، بی امید و تنها بودن ، بی ارزو شدن ، حسرت گذشته و سر خوشی هاشو خوردن میترسم
اینکه اون موقعه چقدر امید به زندگی میتونم داشته باشم ، در مورد گذشتم چی فکر میکنم و کیا کنارم هستند و چقدر از اینده فراریم
نمیدونم چرا هیچوقت تنوانستم تصویر خوبی از میانسالیم داشته باشم
دوست دارم واسه مادرم کاری کنم اما حتی نمیتونم عصبانیتمو جلوش کنترل کنم
هر روزمو پای نت و کنسول یا با بیرون رفتن میگذرونم و هر شب میگم کاش وقت بیشتری کنار مادرم میموندم اما فردا بازم همونم
نمیخوام یه روز برسه که پشیمون باشم و حسرت فرصتایی که میتونستم کنارش باشم و نبودم را بخورم
من چیکار میکنم؟ هیچی
اه لعنتی دنیا چقدر بعضی وقتها حال بهمزن میشه
چقدر بیخودی سرخوشم
از فردا سعی میکنم ادم بشم

+نوشته شده در جمعه 18 تیر1389ساعت23:17توسط MM | |

دیشب بعد مدتها خواب دیدم زنگ زدی بهم (مگر اینکه تو خواب ببینم)

نمیدونم چرا باورم شد ، حتی یک کلمه هم حرف نزدی مثل همیشه که بعد یه مدت زنگ میزدی و چند دقیقه اول ساکت میموندی اما همین کافی بود تا اون همه ذوق کنم و نفسم بند بیاد و به تته پته بیوفتم

همه چی عین واقعیت ، فشار حسی بالا ، چقدر شیرین بود هنوزم مزش تو ذهنم هست

وقتی فهمیدم اینم یه خوابه دلم واسه خودم سوخت که اینطور شوق و هیجان داشتم واسه یه شماره افتادنت

اخه میدونی وقتی به خودت میقبولونی که نه دیگه من احساسی ندارم و همه چیرو قبول کردم و با واقعیت کنار امدم بعد با یه خواب کوچولو اینطوری میشی انگار یه جوری حقیقت کبونده میشه تو صورتت

چه ان خواب که میگه ببین با این همه ادعا هنوز واسه یه زنگ زدنش چطور بال بال میزنی و چه وقتی میبینی خوابه که بهت میگه حقیقت اینه که این حقیقت نداره

خدایا ، راضیم به رضای تو

سهم منم شد حسرتتو کشیدن

خدا رو شکر

+نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت12:4توسط MM | |

از کجا باید شروع کنم؟

وقتی نه اینورم نه اونور

چرا هنوزم ته دلم یه حسی دنبال تو میگرده؟ انتظار واسه چی؟

چند وقت پیش زده بود به سرم هی حس میکردم قراره بیای

هی میگفتم الان زنگ میزنی الان SMS میدی اینبار که On بشم حتما اف دارم ازت

بعضی وقتا میزنه به سرم از تلفن عمومی بهت بزنگم صداتو بشنوم اما خب تو که شماره ناشناس جواب

نمیدی تازه بعدشم حال خودم بد میشه در کل فکر جالبی نیست

چه میکنم این روزا؟ هیچی مثل همیشه تصمیم گرفته بودم دیگه این ترم درس بخونم اما بازم اولای ترم

درس خوندم و کم کم بیخیال درس شدم و باز ظاهرا شب امتحانی شدم

دانشگاه خوش میگذره ، همکلاسی ها خیلی خوبی دارم

اگر اونا نبودن تحمل دانشگاهی که با ذهنیت منفی واردش شدم خیلی سخت میشد

تابستون شروع شد و باز من باید زیر افتاب سیاه بشم

چند وقت پیش داشتم شخبط شخبیط گوش میکردم چقدر حال داد

اااااااا الان رفتم به ارشیو چی توز سر بزنم ببینم دقیقا اون پست جنجالی و ادامه ماجراش که به جاهای

خوبی ختم شد چندم بود که عکستو دیدم اخرین تصویری که دیدم ازت نزدیک به 2 سال پیش

بود ، خدا میدونه چقدر نسب به این عکست تغییر کردی

"کجا رفتی کجا هستی نمیگیری خبر از من؟"

ای بابا چی توزو دیدم کلا یادم رفت چی میخواستم بگم

اینجوری نمیشه باید یه حرکت انتطحاری بزنم کف کردم دیگه فوقش فحش کشم میکنی

گوشیم خراب شده باید فلش بشه اما اون 4 تا SMSـی که ازت دارم اینجوری پاک میشه منم انداختم

گوشه خونه بمونه همیجوری اما SMSــات پاک نشه

به به دیدی من چقدر دوست دارم؟ چیکار کنم این حفره لامصب پر بشو نیست

هر کار میکنم باز اخرش یه جوری هر اتفاقی را هر خاطره ای را هر مسئله ای را به طور ربطش میده

دیگه تا الان فوق دیپلمتو باید گرفته باشی نه؟ دیگه اینقدر مرام داشته باش رفتی لیسانس یه Ice tea هــلو مهمونم کن

من فقط میتونم تو را تو رویاهام داشته باشم چون جرات روبرو شدن با توی واقعی را ندارم

البته خب الان اوضاعم خیلی بهتر شده

قبلا مدام خودم را با تو مقایسه میکردم در نتیجه همش احساس سرخوردگی میکردم

احساس اینکه من چقدر از تو عقبم و تو رو قله موفقیت هستی و من خیلی ادم بدبخت و عقب مانده ای

هستم از زندگی

در کل پیشت احساس حقارت میکردم ، اما الان دیگه چنین حسی ندارم

منم برنامه های زندگی خودم را دارم و نسبتا خوب پیش میرم

اعتماد به نفس نابود شدم از اون اوضاع داغونش در امده و خب اگر به اهدافی که در تابستون برای خودم

مشخص کردم برسم وضعیتم بهتر هم میشه

دیگه تو واسم رقیب نیستی که کابوسم باشه حالا من واقعا تو روزام تو را کم دارم

گر چه میدونم بودنه با هم ممکن نیست چون هر دو تغییر کردیم و شرایط عوض شده اما اگر تو را به

عنوان یه دوست کنار خودم میدیدم واقعا زندگی بهتر میشد

در پایان هم ارزوی قبولی در بهترین دانشگاه ممکن را دارم واسه زن داداشم که اگر این اتفاق بیفته

موجی از شادی بر زندگی چیز میشه قرار شد رفت دانشگاه مستقیم امار همکلاسیاشو به خودم بده خــداحافـــــظ

+نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت20:10توسط MM | |