|
وااای خدا باید بودی میدیدی بعد مدتها گفتم برم یه سری به پروفایلت بزنم و ایدیتو چک کنم مثلا واسه علائم حیاتی و دلخوشکنکی (قضیه همون بیابان و لنگه کفش دیگه همین که خواستم اینکارو بکنم نیم تنه ی بالام شروع کرد به لرزیدن اونم چه لرزیدنی شونهام رسما اینور و انور میرفتن برای خودشون حالا فکر کن بخوام ببینمت دیگه چی میشه البته بالاخره کار خودمو کردم اخی
خوابتو دیدم ، درست وقتی فکرشو نمی کردم مثل همیشه یه لبخند تلخ داشتی و غمی که یکیشو میگفتی و بقیشو باید از چهرت میخواندم کم حرف و ساکت میدونی خیلی وقته که تو خوابم همینی نمیدونم چرا دیشب نمیخواستم باور کنم خوابه شاید چون این تنها فرصتم بود که می تونستم نزدیکت باشم نمیدونم این حال واقعیته یا بازتاب اخرین تصویریه که ازت داشتم چرا تو چنین شبی باید خوابتو می دیدم؟ من که قبل خواب داشتم با خودم کنار میومدم به قول شاعر (با اندکی تلخیص) این خیلی حس بدیه وقتی باید قبول کنم که من دیگه واست شدم مثل بقیه چرا اینجوری شد؟ اما چه شیرین بود ، همین چند ثاینه
زندگی مسخره شده
فقط واسه خودم زندگی کردن ارامش داشتن از فرط اینکه دور و برم خبری نیست نه دوست داشتنی نه عشقی نه کسی که وقتی حرف میزنه حس کنم دارم زندگی میکنم یکم همدلی ، یکم کمک ، یکم گره از کار کسی باز کردن ، کسیو شاد کردن ، خاطره خوبی برای کسی ساختن ، حس خوشبختی به کسی دادن ، هیـــــــچی این که بشینیم و درس بخونم و بخورم و بخوابم و برم بیرون 4 تا ادم دیگه را ببینم و هرهر و کرکر و بای بای فقط نشون میده زندم زندگی بدون شاد کردن دیگران برام هیچی نیست ، هیچی داشتن اونی که پا به پاش تو بدترین شرایطش بری وقتی غم داره دلداریش بدی نا امیده امیدش بشی وقتی میبینی داره قوی میشه حس کنی خوشبخترین ادم دنیایی که الان ضربان قلبت تکرار زندگی کردنه ، نه زنده بودن پوچ این وسطا یواشکی هم دوسش داشته باشی کاش بجا حسابدار شدن میرفتم مدد کار اجتماعی میشدم فکر کن ادمی مثل من زنده بودن و نبودنش چه فرقی داره؟ فوقش دو روز واسم گریه زاری میکنن و بعد انگار چنین ادمی اصلا نبوده البته طبیعت اینه و درستش هم همینه اما با نبودنم نه دنیای کسی بهم میریزه نه دل کسی برام تنگ میشه نه کار کسی لنگ میمونه ای خداااااااااااااااااااا من میخوام دوست داشته باشم میخوام بهت بگم ثابت کنم کنارت باشم تکیه گاهت بشم پای درد دلت بشینم از تو سر احساسم زدن خسته شدم از بی تو بودن هم خودمو خر کنم که اره الان تو زنده بودن را ادامه بده و با این روزمرگی سر کن بعدا...شاید...حتما... از کجا معلوم که تا 2 دقیقه دیگه زنده باشم انوقت بشینم برای بدست اوردن در اینده رویا پردازی کنم؟ من الان به دوست داشتنت نیاز دارم ، به صدات ، به خندهات ، به سختیات به هر چیزی از تو فقط این لحظه حالا که زندم امروز میخوام زندگی کنم خسته شدم از بس زندگی کردن را به فردایی که معلوم نیست اصلا بیاد یا نه موکول کردن از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی پولدار میشی میخری واسه خودت ، بزرگ میشی میری هر جایی که دلت میخواد ، بزرگ شدی کار کن هر غلطی خواستی بکن کسی نگفت مگه زندگی واسه فرداست فقط؟ پس امروزم چی؟ پس اونا چی که بچن تفریح بچگونه دارن نجوون میشن کیف دوره نجوونی جوونی که عشق دنیا اگه این فردا واسه من نیاد اگه من هیچ وقت بزرگ نشم کی جوابمو میدی؟ ها؟
یه چند روزیه اعصابم ریز ریز خورده...تو دلم بهم ریختس...سر در گمم انگار...نمیدونم چم شده چقدر بدم میاد از این هوای ابری و گرفته که معلوم نیست بالاخره میباره یا نه خیلی هوای گوهیه...اه...اصلا انگار میخواد حرص منو در بیاره چند روزیه نشستم و درس میخوانم بالاخره بعد مدتها امروز و فردا کردن دارم جدی میخونم کلا هیچ وقت سفت و سخت پای درس نبودم روزی ۷-۸ ساعت میخونم اونم واسه اتفاقی که قرار ۳ ماه دیگه بیفته این واسه منی که برای امتحان فردامم ۲ ساعت قبلش میخوندم میدونی یعنی چی؟ یعنی اوووووو خیلی کی میشه ۷-۸ بهمن بیاد...نتیجه ها را اعلام کنند...بزنه MM...تهران...قبول...بـــــــه هیچکی هم پیدا نمیشه باش برم بیرون یه دوری بزنیم حال و هوام عوضشه
ارامش...خدایا شکرت
یه حسی بود ان اوایل این دلم همچین پر زدنش میگرفت...اصلا انگار انداخته بودنم تو زندان...همه شهر واسم زندان میشد و ادما هم زندانبان
ان موقع دوست داشتم انجا نباشم...دلم یهو میزد به کلش میخواست بره یه جایی ۳۲۶ کیلومتر انطرفتر...نمیشد...توقع هم نداشتم که بشه چرخید تا این روزا...۳۲۶ کیلومتر انطرفتر را هم رفتم...دنیایی بود واسه خودش...غروبش تو خیابوناش با ادماش که مدام در حال دویدن بودن...ان میزبان مهربون که ساعت رفتن همه هوش و حواسمو با یه تیکه از روحمو با خودش میبرد...اشکایی که وقت غروب تو ترمینال شرق از ترس اینکه بغل دستی نبینه یکیشو می ریختم و صدتاشو قورت میدادم...دوسش داشتم...همه ان احساسی را که از بعد جدا شدن تا رسیدن به جای اولم باهام بود...اتوبوس بود...غم از تو دور شدن مثل یه سنگ سر گلو بود تو ان هوا یه چیزایی جدای عشق و دلتنگی اینجور چیزا بود...فکر کنم صدای در دیوارش بود...جاذبه محیطش بود...نمیدونم این روزا یهو ان حال و هوا میزنه به سرم...دلم دوباره میخواد انجا باشه...برم تنها وقتی هوا داره تاریک میشه رو ان نیمکتای ترمینال اروم بگیرم...لب جوب یکی از همین خیابون شلوغا وایسم خورشیدو وقت رفتن نگاه کنم و خودمو بسپارم به همون حال و هوا که نمیدونم از کجا میاد...تنها باشم قدم بزنم شب دلم واست تنگ بشه...تو دلم اینقدر گریه کنم که تمام روحم شسته شه همینه اگه یه وقت دیدی یهو ساکت شدم...رفتم تو لاک خودم یا دارم سرگردون دور خودم می چرخم هی نیاین بپرسین چت شد یهو؟ چی شده؟ باهاتون از چی بگم که هر وقت گفتم یا مسخرم کردید یا فهمیدم نمی فهمید اخ میزبان مهربون...نمیدونی چقدر دوست داشتم...نمیدونم کجایی...چه میکنی...هنوزم گوشه دلت چیزی از من مونده یا نه...شایدم این روزا مهربونیات را با کسای دیگه قسمت میکنی این روزا زیاد دلتنگیام با تو هم اندازه میشن
تو مسکنی . . . بهت نامه نوشتم گذاشتم تو کمد اتاقم . . . تو مسجد یه کبوتر تپل هست خیـــــــلی نازه . . . نمیدونم از تو میترسم یا از عشق . . . در فرا سوی دردها و تنهایی ها منتظرتم . . . چه حسی داره خراب داشته باشی؟
اووووووووووووووف دیونه دیونه دیونــــــــــــــه دوست دارم همینطوری محکم کلمو بکبونم رو کیبورد دوست دارم یه چیز گیر بیارم روش بالا بیارم دوست دارم یه ورزشگاه بزرگ فوتبال بود الان دور زمین میدویدم و تا جون داشتم دااااااااااااااااد میزدم ممتد دوست داشتم ادم مهمی بودم قیافه میگرفتم امضا میدادم دوست داشتم خاص بودم اما هیچی نیستم هیچییییییییییی هیچییییییییییییییی دلم نمیخواد مثل احمقا بشینم اینجا و یه بند بنیامین گوش بدم دلتنگی کونمو پاره کردهههههههههههههههههههههه کم اوردم بریدم اخه مصبتو شکر چی میشه یه زنگی سمسی میسکالی افی نشونی مگه چیزی ازت کم میشه خب منه بدبختم ادمم اه خب منه بدبختم کم میارم فشار دلتنگی و انتظار و عشق خیلی زیاده دارم له میشم
بدبختی میدونی یعنی چی؟ یعنی وقتی که تو خواب چیزایی رو میبینی که میگی کاش واقعیت بود و تو واقعیت چیزایی را میبینی که میگی کاش خواب بود . اما این فقط یه خوابه ، خواب پشت پنجره
شبای تنهایی با یاد تو
مثل قهوه تلخه با بوی خوبش یه حسی بود وقتی بعد مدتها صداتو تو شبام میشنیدم اروم با اون سکوت اولت بین اون همه تنهایی انگار خدا بغلم کرده بود دلم واسه اون حس لک زده یا رب اندر دل ان خسرو شیرین انداز که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
|
About![]()
Home
|